Tuesday, May 15, 2018

ابری

جهانم ابریست
و باران
روز مره ترین 
اتفاق چشم های من است.

سعید شجاعی
بیست و پنج، دو، نودوهفت

Thursday, April 26, 2018

کلبه

اندکی در کلبه ام بنشین
من خسته از کوچ های بی مقدمه،
از اتفاقاتی که هرگز رخ نمی دهند.

سعید شجاعی
شش.اردیبهشت.نودوهفت

Thursday, April 5, 2018

پایان

جهان به کار خود پایان داد،
لحظه ای که نبودنت
همیشگی شد.

سعید شجاعی
شانزده،فروردین،نودوهفت

Saturday, February 24, 2018

انتقام

باران می زند
و این یورش خیس
هربار از پشت پنجره،
برای قلب خسته ام
 خط و نشان می کشد.

سعید شجاعی
پنج،دوازده،نودوشش

Wednesday, November 1, 2017

رنگواره

پاییز 
به رنگ دلتنگی است،
با موسیقی باران
می توانی به اندازه ی
یک عمر دلتنگ شوی،


پاییز هر چه هست
دیگر عاشقانه نیست. 

سعید شجاعی 
ده، هشت، نودوشش

Thursday, October 19, 2017

اتفاق

غمگینم،
به اندازه ی تنهاترین
خدای مصر، 
که به زیباترین الهه یونان
دل بسته است. 

سعید شجاعی
بیست وهفت،هفت،نودوشش

Wednesday, October 11, 2017

تکامل

تکامل
هیچ وقت فکر می کردم که تساوی حقوق زن و مرد چیزی فراتر از یک شعار باشد. حتی در آن زمان هایی کودکی که "پسر ها شیرن، مثل شمشیرن و دختر ها پنیرن، دست بزنی می میرن" و خیلی دیگر از این نوع کل کل های اعصاب خورد کننده که هیچگاه هم، برنده ای نداشت. اما زمانی که بزرگتر شدم و فهمیدم ناز چیست و نیاز تا چه حد می تواند باشد، احساس کردم این شعار، شاید سری در حقیقت داشته باشد .
 خوب به یاد دارم از زمانی که دلم رفت، از زمانی که محو در دنیای چشمهای کسی شدم، از زمانی که قلبم شدید تر تپید، همواره تمام خوبی های دنیا، بی دلیل به سمت دیگر ترازو سوق پیدا کرد، زمانی که زیبایی تمام فصول سال، تک تک لحظه های بی بدیل و بهترین تجربه های جهان، در گرو حضور یک نفر بود.
زمانی که هیچ چیز غیر ممکن نمی موند، هزاران بار مرده و زنده شدن، پرواز بر فراز دنیا، قدم نهادن بر ماه، جوان تر شدن و تمام احساس هایی که بشر، همواره و همیشه در پی رسیدن به آن بود را فقط و فقط در کنار او می شد حس کرد.
می شد پادشاهی بود که یک کهکشان را فرمان می راند، می شد معجزه گر بود که سخت ترین امور را بی درنگ انجام می داد.
می شد احساس کرد که خدا در همین نزدیکیست.. و دقیقا در همین زمان دریافتم که اگر دل، دل باشد، نیاز به هیچ ترازویی برای تساوی یا برابری یا اندازه گیری حقوق زن و مرد نیست.
دریافتم که در ورای این بازی ها و شعار های کودکانه، چیزی به نام تکامل وجود دارد. احساسی غنی و سرشار که به آن خوشبختی نیز می گویند.
باری، حالا یا به دلیل عمر کوتاه انسان، یا چرخش زمین و یا هر چیز دیگری که شاید بتوان به آن نسبت داد، دریافتم که هیچ چیز همیشگی نیست، چه تکامل، چه عشق، چه شب و چه روز، هیچ چیز تا ابد نمی ماند و تا ابد نمانده است، جز تنهایی، تنهایی در خودش تکرار می شود، تنهایی در خود زاد و ولد می کند، تنهایی همواره پیش و پس از خود قرار دارد.
در این تنهایی، در این ابدیت، دیگر هیچ حقی یا فلسفه ای برای این برابری یا این تساوی مضحکانه وجود ندارد.
به طور مثال، همواره مردها ساده ترین بیماریشان، حتی اگر سرما خوردگی باشد، زمین گیرشان می کند، انگار به طور طبیعی دائما به خود آسیب وارد می کنند، انگار هر چند هم که قوی باشند و به روی خود نیاورند که در کجای ماجرا گرفتار طوفان فراموشی شده اند، باز هم جایی در آفرینشان هست که رسوا می کند این نیمه ی خالی و بدون تکامل را. باز هم به رخ می کشد که ای عشق، چهره آبی ات پیدا نیست...
نمیدانم، شاید این درد به طور مساوی تقسیم شده باشد. شاید چنین وقایعی در آنسوی این نیمه ی رها شده هم رخ دهد. اما بحث سر مقیاس و مقدار عمق این طوفان نیست، ماجرا بر سر این است که هیچگاه مرد و زن نمی توانند و نباید با هم برابر باشند. چرا که تکامل، برابری نمی طلبد، فقط مرد عشق می خواهد و زنی عاشق ولاغیر.

سعید شجاعی
نوزده،هفت،نودوشش