Thursday, October 6, 2016

ثبت ملی

چشمانت باید ثبت ملی شوند،
جهان دیگری در نگاهت 
کشف شده است. 

سعید شجاعی

Saturday, September 17, 2016

رنگ افشانی

تو در راهی و من
به پاییز سپرده ام،
تمام درختان
مسیر آمدنت را
رنگ افشانی کنند.

سعید شجاعی

شوکا و دریا

خورشید بر میخیزد از خواب
و حریر طلابی اش را
سخاوتمندانه با دریا تقسیم می کند؛
دریا...
شوکا دریا چقدر شبیه توست،
غرق می کند کسی را
که دلش گرم بازی با موج هاست،
شوکا مرا به ساحلی برسان
که تو آنجا چشم انتظارم هستی،
من قعر نشین عطر گیسوانت تو ام
مرا بیش از این فراموش مکن
خودت را به من پس بده،
نگذار که اینقدر آب از سرم بگذرد،
شوکا اثر انگشتان من هیچگاه از گیسوانت
پاک نخواهد شد،
من آخرین بار در حوالی تو لبخند زده ام
من آخرین بار در حوالی تو زنده بوده ام
همه چیز بر علیه توست شوکا جان!!!
برگرد، به من برگرد
دیگر راهی نمانده است،
خودت را به من پس بده،
شوکا جان
دریا چقدر شبیه توست...
هنگامی که با طلوع می خندد
و با غروب بغض می کند،
هنگامی که آرام است
یا طوفانی در دل دارد،
شوکا فقط تو بودی که در همه حال می توانستی
هر لحظه از من دل ببری،
شوکا
مرا به ساحلی برسان که در آن چشم انتظارم باشی
نگذار بیش از این آب از سرم بگذرد.

سعید شجاعی

Sunday, July 10, 2016

شوکا و دعا

خورشید در زمستان دلپذیر تر است
و باران در تابستان معجزه گر،
شوکا
تو مانند دعای یک باران تابستانه
باید مستجاب شوی،
شوکا تو باید مستجاب شوی
راهی به جز این هم نیست،
جهان چاره ای جز این ندارد؛
نگاه کن
تا چشم کار می کند
زمین همچون گویی بلاخیز شده است،
مرگ تمام انسان ها را
چند بار کشته است،
شوکا نگاه کن
مثل تمام بلاهایی که بی تو می آیند،
به سرم بیا؛
مثل تمام شب هایی که دلتنگی راه نفس را بست،
مثل تمام آشنایانی که ترکم کردند،
مثل تمام دردهایی که در نبودت، به تنم شبیخون می زنند،
شوکا به سرم بیا
مثل خبری فاجعه آمیز
که دلم را می شکند،
مثل فاجعه ای هولناک
که امیدم را می رباید،
شوکا
نبودنت هر روز چون زندانبانی
مرا در پیشگاه تمام خدایان قربانی می کند،
کاش جهان بداند
که تو باید مستجاب شوی.

سعید شجاعی
بیست، چهار، نودوپنج

Wednesday, June 15, 2016

شوکا و جنگ

شوکا
در یک بعد از ظهر تابستان
کلافه تر از همیشه ،
با نبودنت در من جنگی رخ می دهد
و تمام افکار در یورشی همه جانبه به من حمله ور می شوند،
فکر از دست دادنت
یاد مهربانی ات
یاد آرامشی که در کنار تو داشتم
و فکر اشتباهات کودکانه ام
کار مرا در ملا عام یکسره می کند
و باران نام دیگر چشمان من می شود.
شوکا
هیچگاه نتوانسته ام
با یادت به صلح دست یابم،
انگار زبان یکدیگر را نمی فهمیم،
انگار نمی شود با گفتگو این درد را التیام بخشید،
انگار عطر تو،
آتش این جنگ را شعله ور می کند،
جنگی که من هم به طرفداری از تو
بر علیه خودم می جنگم.
شوکا
این جنگ منصفانه ای نیست که به راه انداخته ای
بیا و صلح را به کودکان درون مان هدیه کن،
بیا تا پاییز شود
این کلافگی تابستانه،
مگر چقدر دور شده ای
که صدای دوستت دارم هایی که
به پای تمام قاصدک ها بسته ام
به تو نمی رسد؟؟
نکند کسی در گوشت
شعرهای مرا به نام خودش می زند
و تو...
نه شوکا جان، نه ...
حتم دارم که در قلبت
بیش از آنچه که تظاهر می کنی، جا گرفته ام،
شوکا جان
اشک هایم را در دستمال صلحی پیچیده ام
که قرار است فرش سپید آمدنت گردد،
کاش به خاطر کودکانمان
با آتش بستی دائمی
به من باز گردی.

سعید شجاعی
بیست و شش، سه، نودوپنج

Saturday, June 4, 2016

گلوگاه

به وقت عشق،
مردان اسم محبوب شان را
آواز می کنند،
اما زنان
در گلوگاه تنگ خاورمیانه
نام معشوق خود را
بی صدا نفس می کشند.


سعید شجاعی
پانزده، سه، نودوپنج

Tuesday, May 24, 2016

مالکیت

از میان تمام آدم ها
دور مرا خط بکش،
مرا برای خودت
نگهبدار.

سعید شجاعی
چار، سه، نودوپنج