Sunday, July 16, 2017

دلیل

تنهایی 
هزار حادثه دارد، 
اما همیشه همان قصه است. 

سعید شجاعی 
بیست و پنج، چار، نودوشش

شوکا و گریه

شوکا
به تو فکر می کنم
و هوای دلم بارانی می شود.
آنقدر ابرهای دلم سنگین شده اند
که انگار هیچگاه چشمانم بی اشک نخواهند ماند.
شوکا دلم گرفته است،
دلم به اندازه تمام غروب هایی که نبودی
دلم به اندازه تمام دوستت دارم هایی که به تو نگفته ام
دلم برای تمام حرفهایمان
تمام آن لحظه هایی که سیر می خندیدیم
دلم برای خوشبختی کوچکمان تنگ شده است.
شوکا جان
نمی دانم به کدامین فصل گریه رسیده ای
نمی دانم چشمانت در چندمین ماه از دلتنگی
به آسمان نگاه می کند.
شوکا
من هنوز در ابتدای نام تو ایستاده ام
من هنوز در آغاز دلتنگی دست و پا می زنم.
مگر می شود دنیا بدون تو
تمام نشود؟
مگر بدون تو
شب و روز بهم می رسند؟
نه شوکا جان
باور ندارم،
هر چه هم بگویند باور نمی کنم که بی تو
تقویم قدم از قدم برداشته است.
چقدر گریسته ایم منو تو
چقدر بغض هایمان مدام شده است،
انگار دلتنگی های سنگین ما
تعادل این جهان سیاه را حفظ می کند.
چقدر خدا
در برابر اشک های تو
کوچک شده است.
شوکا جان
بگذار آنقدر ببارم
تا تمام جهان به سمت من برگردند،
من که هر روز در انتظار معجزه ای
تو را صدا می زنم،
بگذار پایان دنیا
جواب دعا های من باشد.
شاید
تو بیایی
و لبخندم
ابدی گردد.

سعید شجاعی

Monday, April 17, 2017

شوکا و یکشنبه غمگین

شوکا
در مرز بهار ایستاده ام
و بدون تو قدم از قدم
بر نخواهم داشت.
شوکا
در تقویم
در لا به لای روزهای گذشته ام
در میان چرخش هفته هایم
یکشنبه غمگینی
مرا در کام خود فرو برد،
من در یکشنبه غمگینی
هزار ساله شدم
و تو در هیچکدام از این دقایق
در کنارم نبودی.
شوکا
من از دست دادم
آن کسی را که به شفایش
شب و روز دعا می کردم،
از دستم پرکشید
کسی که نقطه ثقل تمام پریشانی هایم بود.
من در یکشنبه غمگینی
روی موج اشکهایم تشییع شدم
و خود را به خاک سپردم،
هزاران نفر برای تسلیت آمده بودند،
تو در کنارم نبودی...
برای لبخندهای خشکیده ام گریستند
تو در کنارم نبودی...
مرا به سلام و صلوات به زمستان سپردند
و تو هنوز هم در کنارم نبودی...
من در آخرین ایستگاه سال
در مرز بهار ایستاده ام،
شوکا
بگو من چگونه قدم از قدم بردارم
که به بهار پا نهم
وقتی هنوز از زخم پاییزی ام
سیاهپوشم،
من داغدارتمام مرگ های زمین
و داغدار دلتنگی های ابدی هستم.
شوکا جان
من در مرز بهار
قدم از قدم برنخواهم داشت،
تو در تمام یکشنبه های من نبودی
تو که نمی دانی
مرگ
جواب دعاهای من نبود...
نه شوکا
من این بهار را
قبول ندارم.

سعید شجاعی
بیست و هشت، دوازده، نودوپنج

تقدیم به پدرم و تمام کسانی که تا ابد دلتنگشان هستیم...

Sunday, April 16, 2017

وسوسه

وسوسه ام کن،
در کنارت
تمام افکارم زیباست.

سعید شجاعی
بیست و هفت، یک، نودوشش

Wednesday, March 29, 2017

پریچهرگان

همپای تمام اسب ها
دویده است عشق،
همشانه تمام ابرها
گریسته است عشق،
چگونه انکارش کنم؟

عشق
نام دیگر تمام پریچهر گانیست
که بهار را به یادمان می آورند.

سعید شجاعی

هشت، یک، نودوشش

Saturday, December 3, 2016

دقایق

آغوشت،
کشوری دیگر است
که از تمام دغدغه هایم،
تنها نگران دقایقی هستم
که با سرعت می گذرند.

سعید شجاعی

Sunday, October 23, 2016

دوربین

دوربین اختراع خطرناکی بود؛
شاید کسی فکرش را نمی کرد
که می توان تا ابد به یک عکس خیره شد
و اشک بارید،
می توان برایش شعری ساخت
یا نغمه ای دل انگیز که باران شود
بغض های خفته بر گلو،
دوربین، اختراع خطرناکی بود
شاید کسی نمی دانست می شود با یک عکس
خوابید و بیدار شد
و آهسته آهسته جان داد.

سعید شجاعی