Sunday, September 16, 2012

پرسه

 با احتیاط نفس می کشم  
هنوز رد عطر تو 
در شب هایم پرسه می زند. 


سعید شجاعی

Saturday, September 15, 2012

ابری بودم

عینکِ آفتابی زد
من بارانی پوشیدم.
می دانستم چشم اش
همیشه به دنبالِ خورشید است.


سعید شجاعی

هنوز نفس می کشد

من برای خدا نگرانم . 
هنوز نمی داند که هفت میلیارد 
برای یک نفر 
و یک نفر برای هفت میلیارد آدم 
مرده است. 
امروز باز هم از خواب بیدار شدم. 


سعید شجاعی 

شمالی

من شمالی ام
به تنهایی خزر را
یک نفس می بارم
و روی پاییزِ جنگل هایش
قدم می زنم.
من شمالی ام
با زمین هم دست
و به آسمان ایمان دارم.
من شمالی ام
و از یادِ هیچ بارانی
نمی روم.


سعید شجاعی 

زلف رها

باد
مستانه به در و دیوار می خورد
گویا امروزهم
گیسوانت را رها کردی.


سعید شجاعی 

خواب اش

لباس می پوشید 
دل میکند 
از تختی که خواب های خیس داشت. 


سعید شجاعی  

فیل ام در یاد

شبیه فیلی شده ام
که در باغِ وحش به دنیا آمده 
و هندوستان را نمی شناسد. 
حالا نمی داند با این دلتنگی 
به کدام گوشه ی قفس برود. 

سعید شجاعی