Showing posts with label یادداشت. Show all posts
Showing posts with label یادداشت. Show all posts

Thursday, July 12, 2018

زمین زیر پا


شاید هیچ وقت فکر نمی کردم، که زمین زیر پای آدم چقدر می تواند، در همه جای زندگی اش نقش داشته باشد. 
وقتی زیر پاهایت زمینی سفت باشد، زمینی که بتوانی به روی آن استوار بایستی، دلت قرص است، سرت را بالا می گیری و در کمال امنیت و آرامش به بلند پروازی، به زیبا ساختن پیرامونت می پردازی، به فکر لذت بردن از زندگی ... 
وقتی هوای بالای سرت خوب باشد، وقتی نگران گرما و سرمای هوا نباشی، همه چیز قشنگ تر می شود، مثل پاییز، مثل بهار. آن وقت برای دیدن تمام تغییرات زمین، زمان کافی داری. 
وقت داری که با خیالی آسوده، تمام عطر روزهایت را نفس بکشی و راجب شان شعرهای کوتاه و بلند بخوانی. 
در دنیای پیرامون ما بیشمارند، اتفاقات طبیعی که می توانند حس های خوب و مثبتی را در انسان ایجاد نمایند. اما شگفتی ساز ترین لحظه ای که می توانی داشته باشی آن است که به شکلی عجیب، تمام حس های خوب دنیا را که تا کنون تجربه کرده ای، می توانی در وجود یک شخص ببینی و لمس کنی. فقط یک نفر کافیست که به روی تو بگشاید تمام لذت ها و زیبایی های جهان هستی را. 
در کنارش می توانی در بازارهای شناور ونیز به دنبال عروس های دریایی بگردی وقتی دست به دست یکدیگر داده اید، می توانی تمام پاریس را با عطر زلف هایش بلد شوی، می توانی بی نیاز از هر چیزی، احساس خوشبختی کنی. احساس زنده بودن... 
چشم هایت را ببند و با من به تمام خوبی های جهان فکر کن، در کنار کسی که دوستش داری، همه چیز در پیرامون شما خواهد بود. 
حتی دیگر به دیدن ندیده های جهان نیز، نیاز ندارید، اینجا ابتدای تمام خوشبختی توست. 
دقیقا، همینجا، همین لحظه، در همین خوشبختی کوچک، اگر آن یک نفر، به هر دلیلی، نباشد، برود، تمام شود؛ تمام جهان تا ابد، یک نفر را کم خواهد داشت. 
دیگر مهم نیست که تو در کجای جهان ایستاده ای، زیرا خوشبختی تو، دنیای تو، همیشه یک نفر را کم خواهد داشت. 

سعید شجاعی 
سی و یک، چار، نودوشش

#یادداشت_های_بی_دلیل 

ترس

کمی ترسیده ام، راستش را بخواهید، خیلی ترسیده ام‌. معمولا اصلا برایم مهم نبود، اما حالا ترسیده ام. همش تقصیر گفتگویی بود که در آن، خاطره ای از کودکی شخص بیان شد، وقتی شروع کردم به تعریف کردن از خاطرات کودکی خود، ناگهان خشکم زد...
تا به حال نمی دانستم از ۳۰ سال پیش خود هم خاطره دارم. بهتر بگویم، از این ترسیدم که خاطراتی ۳۰ ساله دارم. 
حالا دیگر موهای سفید شده ام و خستگی های گاه و بیگاهم عجیب نبود. گاهی سن فقط یک عدد نیست، نشان میدهد که تا کنون چه چیزهایی را از سر گذرانده ای. 
عجیب ترسیده ام از سکوت مشکوک دلی که دیگر با حقیقت کنار آمده است و پذیرفته است این روزمرگی را.

سعید شجاعی
اول/تیر/نودوهفت

احترام


آدم است، پیچده خلق شده و با پیچیدگی زندگی میکند. پس جای تعجب ندارد که هر آدمی در زندگی روز مره خود، گرفتار پارادوکس های زیادی گردد. 
با هیچ منطقی جور نمی آید که انسانی آزاد، خود را با شرایط و سلیقه های شخص دیگری هماهنگ کند، از پوشیدنی جات گرفته تا ساعت های خواب و مسایل خیلی خصوصی دیگر. اما آدم است دیگر، گاهی از این میزان آزادی که هیچ کس کاری به کارش ندارد به ستوه می آید. دلش میخواهد تصاحب شود، همیشه کسی باشد که حواسش به جزییات رفتار اوست. گاهی نیاز به تنهایی باعث می شود که به ناگاه از همه ی کسانی که میشناختی فاصله بگیری، آنقدر که حتی دیگر قادر به شناختنت نیستند، و گاهی نیاز به تنها نبودن، تو را راهی کوه و بیابان می کند. گاهی میم مالکیت انتهای اسمی می تواند در دلی جشن برپا کند و گاهی صدا نشدن باعث آرامش است. خلاصه آدمیست و هزار جور نیاز و خواسته. اما در این بین، اگر بخواهد ولی نتواند، تبدیل به بی تاب ترین موجود زمین می شود. مهم نیست چه حسی یا چه نیازی باشد، گاه رو به خلوت است و گاه در انتظار آمدن فردی در زندگی، هر چه هست اگر خواسته شود ولی به وقوع نرسد، خطرناک است. بغض می شود، درد می شود، مثل موریانه ای به روح می افتد، جسم را زخم میزند و هزار علائم دیگری که علم برای سر پوش این حقیقت، دارو های مختلف تحویز میکند. سلامتی در خوشبختی ست و خوشبختی ممکن نمی شود، مگر این که خوب خودت را بشناسی و به خواسته و نخواسته هایت آشناگردی. احترام بگذاریم به حریم ها، به اتفاقاتی ساده که در زندگی های روزمره ما شکل می گیرد. شاید حضور، کلام یا نگاه نا به جای ما، آخرین ضربه برای شکستن یک شخص باشد. شاید کسی که به زحمت و بعد از مدتها تنهایی، اکنون در کنار ماست، آخرین فرصتش برای داشتن یک زندگی معمولی اجتماعی باشد و یا خیلی چیزهای دیگر. اگر میخواهیم از حجم قرص های رنگی مان کم شود، با هم مهربان تر باشیم. اگر نمی توانیم یکدیگر را درک کنیم، دست کم به همدیگر احترام بگذاریم. زندگی شاید رنگ بهتری گرفت. 

#سعید_شجاعی
بیست،چار،نودوهفت

#یادداشت_های_بی_دلیل

Wednesday, October 11, 2017

تکامل

تکامل
هیچ وقت فکر می کردم که تساوی حقوق زن و مرد چیزی فراتر از یک شعار باشد. حتی در آن زمان هایی کودکی که "پسر ها شیرن، مثل شمشیرن و دختر ها پنیرن، دست بزنی می میرن" و خیلی دیگر از این نوع کل کل های اعصاب خورد کننده که هیچگاه هم، برنده ای نداشت. اما زمانی که بزرگتر شدم و فهمیدم ناز چیست و نیاز تا چه حد می تواند باشد، احساس کردم این شعار، شاید سری در حقیقت داشته باشد .
 خوب به یاد دارم از زمانی که دلم رفت، از زمانی که محو در دنیای چشمهای کسی شدم، از زمانی که قلبم شدید تر تپید، همواره تمام خوبی های دنیا، بی دلیل به سمت دیگر ترازو سوق پیدا کرد، زمانی که زیبایی تمام فصول سال، تک تک لحظه های بی بدیل و بهترین تجربه های جهان، در گرو حضور یک نفر بود.
زمانی که هیچ چیز غیر ممکن نمی موند، هزاران بار مرده و زنده شدن، پرواز بر فراز دنیا، قدم نهادن بر ماه، جوان تر شدن و تمام احساس هایی که بشر، همواره و همیشه در پی رسیدن به آن بود را فقط و فقط در کنار او می شد حس کرد.
می شد پادشاهی بود که یک کهکشان را فرمان می راند، می شد معجزه گر بود که سخت ترین امور را بی درنگ انجام می داد.
می شد احساس کرد که خدا در همین نزدیکیست.. و دقیقا در همین زمان دریافتم که اگر دل، دل باشد، نیاز به هیچ ترازویی برای تساوی یا برابری یا اندازه گیری حقوق زن و مرد نیست.
دریافتم که در ورای این بازی ها و شعار های کودکانه، چیزی به نام تکامل وجود دارد. احساسی غنی و سرشار که به آن خوشبختی نیز می گویند.
باری، حالا یا به دلیل عمر کوتاه انسان، یا چرخش زمین و یا هر چیز دیگری که شاید بتوان به آن نسبت داد، دریافتم که هیچ چیز همیشگی نیست، چه تکامل، چه عشق، چه شب و چه روز، هیچ چیز تا ابد نمی ماند و تا ابد نمانده است، جز تنهایی، تنهایی در خودش تکرار می شود، تنهایی در خود زاد و ولد می کند، تنهایی همواره پیش و پس از خود قرار دارد.
در این تنهایی، در این ابدیت، دیگر هیچ حقی یا فلسفه ای برای این برابری یا این تساوی مضحکانه وجود ندارد.
به طور مثال، همواره مردها ساده ترین بیماریشان، حتی اگر سرما خوردگی باشد، زمین گیرشان می کند، انگار به طور طبیعی دائما به خود آسیب وارد می کنند، انگار هر چند هم که قوی باشند و به روی خود نیاورند که در کجای ماجرا گرفتار طوفان فراموشی شده اند، باز هم جایی در آفرینشان هست که رسوا می کند این نیمه ی خالی و بدون تکامل را. باز هم به رخ می کشد که ای عشق، چهره آبی ات پیدا نیست...
نمیدانم، شاید این درد به طور مساوی تقسیم شده باشد. شاید چنین وقایعی در آنسوی این نیمه ی رها شده هم رخ دهد. اما بحث سر مقیاس و مقدار عمق این طوفان نیست، ماجرا بر سر این است که هیچگاه مرد و زن نمی توانند و نباید با هم برابر باشند. چرا که تکامل، برابری نمی طلبد، فقط مرد عشق می خواهد و زنی عاشق ولاغیر.

سعید شجاعی
نوزده،هفت،نودوشش

Saturday, July 22, 2017

زمین زیر پا

شاید هیچ وقت فکر نمی کردم، که زمین زیر پای آدم چقدر می تواند، در همه جای زندگی اش نقش داشته باشد.
وقتی زیر پاهایت زمینی سفت باشد، زمینی که بتوانی به روی آن استوار بایستی، دلت قرص است، سرت را بالا می گیری و در کمال امنیت و آرامش به بلند پروازی، به زیبا ساختن پیرامونت می پردازی، به فکر لذت بردن از زندگی ...
وقتی هوای بالا سرت خوب باشد، وقتی نگران گرما و سرمای هوا نباشی، همه چیز قشنگ تر می شود، مثل پاییز، مثل بهار. آن وقت برای دیدن همه تمام تغییرات زمین، زمان کافی داری.
وقت داری که با خیالی آسوده، تمام عطر روزهایت را نفس بکشی و راجب شان شعرهای کوتاه و بلند بخوانی.
در دنیای پیرامون ما بیشمارند، اتفاقات طبیعی که می توانند حس های خوب و مثبتی را در انسان ایجاد نمایند. اما شگفتی ساز ترین لحظه که می توانی داشته باشی آن است که به شکلی عجیب، تمام حس های خوب دنیا را که تا کنون تجربه کرده ای، می توانی در وجود یک شخص ببینی و لمس کنی. فقط یک نفر کافیست که به روی تو بگشاید تمام لذت ها و زیبایی های جهان هستی را.
در کنارش می توانی در بازارهای شناور ونیز را به دنبال عروس های دریایی بگردی وقتی دست به دست یکدیگر داده اید، می توانی تمام پاریس را با عطر زلف هایش بلد شوی، می توانی بی نیاز از هر چیزی، احساس خوشبختی کنی. احساس زنده بودن...
چشم هایت را ببند و با من به تمام خوبی های جهان فکر کن، در کنار کسی که دوستش داری، همه چیز در پیرامون شما خواهد بود.
حتی دیگر به دیدن ندیده های جهان نیز، نیاز ندارید، اینجا ابتدای تمام خوشبختی توست.
دقیقا، همینجا، همین لحظه، در همین خوشبختی کوچک، اگر آن یک نفر، به هر دلیلی، نباشد، برود، تمام شود؛ تمام جهان تا ابد، یک نفر را کم خواهد داشت.
دیگر مهم نیست که تو در کجای جهان ایستاده ای، زیرا خوشبختی تو، دنیای تو، همیشه یک نفر را کم خواهد داشت.

سعید شجاعی
سی و یک، چار، نودوشش

Wednesday, January 20, 2016

شکیبا

صبوری و شکیبایی، شاید عمق این واژه جایی بین ایمان و نا امیدی باشد، شاید برای درک درست تر این واژه یک گوشه بنشیم و به خود و دنیای پیرامون خود اندکی نظر افکنیم. 
به شهر که نگاه می کنم، به انبوه این همه آدم که همیشه ی خدا عجولند و خیلی ساده از کنار حس های انسانی خود عبور می کنند. به آدم هایی نگاه می کنم که انقدر با عجله می خواهند به آینده برسند، که انگار جایزه ای را برنده شده اند و برای دریافت هدیه اش لحظه شماری می کنند. راستش را که بخواهید اگر به سبک زندگی آدم ها هم بخواهیم دقیق شویم، مشخص می شود که همیشه همه چیز را فوری و در آن واحد می خواهند. تا دلتان بخواهد از کنار آدم های پیاده رو رد شده ام و شاید به جرأت بتوانم بگویم که هیچ یک از این آدم هایی که از کنار هم عبور می کنیم، نمی دانیم که این همه عجله برای چیست؟ نمی دانیم که چرا همیشه دیرمان شده است؟ نمی دانیم که چرا همیشه در تقویم، کم اهمیت ترین روز، همان روزی است که در آن قرار داریم؟
ای کاش کسی به ما می گفت که در آینده هیچ خبری نیست، اندکی آهسته تر امروزتان رو بکشید. 
امروز کار ما به جایی رسیده است که دیگر هیچ حرفی برای اطرافیان مان نداریم و هر چه هست را در شبکه های مجازی و به شکل های ممختلف و متنوع با دیگران به اشتراک می گذاریم. 
صبر، صبوری، شکیبایی 
شاید اولین چیزی باشد که وقتی در روستا زندگی می کنی بیاموزی همین است. وقتی که به انتظار خورشید و باران چشم به آسمان می مانی، وقتی به انتظار رسیدن محصولت چشم بر زمین و وقتی که به انتظار رسیدن مهمانی چه به راه می مانی می آموزی که گاهی چقدر شیرین است این صبوری. 
ما همیشه می خواهیم در تمام کارها موفق باشیم اما هیچ وقت نخواستیم که درست زندگی کردن را بیاموزیم. در انشای هیچ کودکی این نیست که وقتی بزرگ شدم می خواهم تکیه گاه اطرافیانم باشم. می خواهم خستگی را از دوش پدر بگیرم، غم را از چشمان مادر و حامی خواهر و برادرم باشم. ما هیچ وقت آرزو نکردیم که وقتی بزرگ شدیم آدمی باشد که می داند در دل بقیه چه حسی در حال وقوع است. ما همیشه برای رد شدن از لحظه هایمان عجول بودیم و هیچ وقت حواسمان نبود که چقدر زود همه چیز تمام می شود. 
در بین این همه آدم های عجول، به این باور رسیده ام که خداوند صابرین را دوست دارد. 
مهم نیست که شکست می خوریم یا موفق می شویم، مهم نیست که بازنده می شویم یا برنده، مهم این است که حواست باشد برای به دست آوردن چیزی، چه چیزهایی را از دست داده ای. زندگی نه آنقدر ها ایده آل است و نه خیلی بد، همین که معمولی باشد، همین که در کنار عزیزان باشد، خوش است. زندگی خوب است. 

سعید شجاعی 
سی، ده، نودوچار

Tuesday, June 3, 2014

مرگ

فکر کردن به بعضی چیزا باعث میشه که هیچ وقت نتونی به جواب درستی دست پیدا کنی. به طور مثال تولد یا مرگ. شاید چون تولد ذاتن شادی بخشه کمتر بهش فکر شده اما مرگ دست کم برای من یه فرآیند پیچیده ست. همیشه احساس می کنم می تونه هر لحظه اتفاق بیوفته، خیلی دور نیست و چه منطقی پشت هر مرگ وجود داره؟
اینا چیزاییه که گاهی از پشت ذهنم میاد بیرون و مهم نیست که چقدر بهشون فکر کنم، قطعن به هیچ نتیجه ای نمی رسم، تنها چیزی که می تونم کمی خودم رو آروم کنم اینه که با بعضی چیزا فقط میشه کنار اومد و هیچ کاری هم از دست ما ساخته نیست.
آدما می میرن و کسی نمی دونه چه اتفاقی به سر عادت هاشون میاد. برای دنیا مهم نیست که ما هر روز صبح چه ساعتی بیدار میشم ، صبحانه و نهارمون رو چطوری می خوریم یا کل روز مون رو با چی پر می کنیم. برای دنیا مهم نیست که ما داریم برای چی تلاش می کنیم یا واسه چی و کی داریم زندگی می کنیم، و این بی شک دست کم برای من غم انگیزه.
حتی گاهی به این فکر می کنم که بعد از مرگ اون لباس ها، اتاق، کفش ها یا هر چیز دیگه ای شاید دلشون برای صاحب شون تنگ بشه.
آدم ها همون طور که عادت می کنن، هر چیزی رو به خودشون عادت میدن و من باور نمی کنم که روزی دل وسایلم برای من تنگ نشه، من باور نمی کنم که نبودنم هیچ تاثیری توی روند روز و شب نداشته باشه.
شاید درک اینکه به همین سادگی همه چیز تموم میشه برام سخت تر از اون چیزی باشه که اتفاق می افته.
مرگ اتفاق ساده ایه که با امید متناقضه و مشکل اینجاست که آدم ها هم با امید زنده اند.
شاید اون روزی که ما نباشیم دل دنیا برامون تنگ بشه، شاید بشه یه روز یه منطقی برای مرگ پیدا کرد که دیگه آدم دلواپس یتم شدن آرزوهاش نباشه ، شاید تا اون موقع دیگه مرگ طعم تلخی نداشت و می شد با لبخند سرکشیدش.

سعید شجاعی
سیزده ، سه ، نودوسه

به بهانه مرگ داییم.