Wednesday, June 15, 2016

شوکا و جنگ

شوکا
در یک بعد از ظهر تابستان
کلافه تر از همیشه ،
با نبودنت در من جنگی رخ می دهد
و تمام افکار در یورشی همه جانبه به من حمله ور می شوند،
فکر از دست دادنت
یاد مهربانی ات
یاد آرامشی که در کنار تو داشتم
و فکر اشتباهات کودکانه ام
کار مرا در ملا عام یکسره می کند
و باران نام دیگر چشمان من می شود.
شوکا
هیچگاه نتوانسته ام
با یادت به صلح دست یابم،
انگار زبان یکدیگر را نمی فهمیم،
انگار نمی شود با گفتگو این درد را التیام بخشید،
انگار عطر تو،
آتش این جنگ را شعله ور می کند،
جنگی که من هم به طرفداری از تو
بر علیه خودم می جنگم.
شوکا
این جنگ منصفانه ای نیست که به راه انداخته ای
بیا و صلح را به کودکان درون مان هدیه کن،
بیا تا پاییز شود
این کلافگی تابستانه،
مگر چقدر دور شده ای
که صدای دوستت دارم هایی که
به پای تمام قاصدک ها بسته ام
به تو نمی رسد؟؟
نکند کسی در گوشت
شعرهای مرا به نام خودش می زند
و تو...
نه شوکا جان، نه ...
حتم دارم که در قلبت
بیش از آنچه که تظاهر می کنی، جا گرفته ام،
شوکا جان
اشک هایم را در دستمال صلحی پیچیده ام
که قرار است فرش سپید آمدنت گردد،
کاش به خاطر کودکانمان
با آتش بستی دائمی
به من باز گردی.

سعید شجاعی
بیست و شش، سه، نودوپنج

No comments:

Post a Comment