Monday, April 17, 2017

شوکا و یکشنبه غمگین

شوکا
در مرز بهار ایستاده ام
و بدون تو قدم از قدم
بر نخواهم داشت.
شوکا
در تقویم
در لا به لای روزهای گذشته ام
در میان چرخش هفته هایم
یکشنبه غمگینی
مرا در کام خود فرو برد،
من در یکشنبه غمگینی
هزار ساله شدم
و تو در هیچکدام از این دقایق
در کنارم نبودی.
شوکا
من از دست دادم
آن کسی را که به شفایش
شب و روز دعا می کردم،
از دستم پرکشید
کسی که نقطه ثقل تمام پریشانی هایم بود.
من در یکشنبه غمگینی
روی موج اشکهایم تشییع شدم
و خود را به خاک سپردم،
هزاران نفر برای تسلیت آمده بودند،
تو در کنارم نبودی...
برای لبخندهای خشکیده ام گریستند
تو در کنارم نبودی...
مرا به سلام و صلوات به زمستان سپردند
و تو هنوز هم در کنارم نبودی...
من در آخرین ایستگاه سال
در مرز بهار ایستاده ام،
شوکا
بگو من چگونه قدم از قدم بردارم
که به بهار پا نهم
وقتی هنوز از زخم پاییزی ام
سیاهپوشم،
من داغدارتمام مرگ های زمین
و داغدار دلتنگی های ابدی هستم.
شوکا جان
من در مرز بهار
قدم از قدم برنخواهم داشت،
تو در تمام یکشنبه های من نبودی
تو که نمی دانی
مرگ
جواب دعاهای من نبود...
نه شوکا
من این بهار را
قبول ندارم.

سعید شجاعی
بیست و هشت، دوازده، نودوپنج

تقدیم به پدرم و تمام کسانی که تا ابد دلتنگشان هستیم...