Thursday, September 7, 2017

بافته

پشت سرت
حرف های زیادی است،
تمام عاشقانه هایم را
به گیسوانت بافته ام.

سعید شجاعی
پانزده،شش،نودوشش

Monday, September 4, 2017

نیاز

بی عشق 
چقدر آدم تنهاست؛ 
ورنه، 
ازدحام روزمره ما 
فقط از روی نیاز است.

سعید شجاعی 
سیزده،شش،نودوشش

Friday, September 1, 2017

تفاهم

درمان نمی خواهم
من از کسی برای زخم های گذشته ام
درمان نخواهم خواست،
من تو را برای روزهایی که می آیند،
برای آینده ام می خواهم.

سعید شجاعی
نه،شش،نودوشش

Monday, August 28, 2017

جاری

آنقدر جاری ام
که بعید است روزی به تو نرسم،
من بی وقفه به سمتت جریان دارم. 

سعید شجاعی
شش،شش،نودوشش

Friday, August 25, 2017

شوکا و خواب

تو از لا به لای یک رویای سیاه و سفید
به خوابم آمده بودی شوکا جان،
انگار در یک خیابان شلوغ همین که تو را
از دور دیدم،
تمام رنگ ها و لبخند های دنیا
به سمت قلب من سرازیر شدند.
انگار جهان ایستاده بود
آن هنگام که رسیدنت را از دور تماشا می کردم.
شوکا جان
چقدر دلم برای دیدنت تنگ شده بود.
تمام جهان ایستاده بود و من
خوشبخت ترین مرد زمین بودم.
آمدی
رسیدی به من
و من چون کودکی که در کنار آرزویش ایستاده است
سر از پا نمی شناختم.
تو حرف می زدی،
از زمین و زمان، از سیاست و حکایت،
از کودکانه کار و زار، از جنگ هایی که صلح نرسیده،
از آدم های کوچکی که هیچگاه بزرگ نشده اند،
از فرهنگ، از هنر، از ترافیک
از شعر، از عکس از خودت...
و دلم عشق می کرد که در کنار تو
صدایت را می شنود و دستانم دستان تو را لمس می کند.
من خلاصه شده بودم در ریه هایم
هنگامی که عطر تو را نفس می کشیدم،
من به چشم هایم کوچ کردم
هنگامی که به نگاه من لبخند می زدی،
من به زیر پوست تنم رفتم
تا تو را با تمام وجودم لمس کنم؛
صدایت مرا به حلزونی گوش هایم برد
تا در تلاطم طنین آوایت غرق شوم.
آری شوکا جان
تو به خواب من آمده بودی
هنگامی که دلم سرد شده بود.
بیچاره روزگار
که چه قدر مرا به فراموشی تو
ترغیب می کرد،
اما تو به خوابم آمدی
و من عاشق تر از همیشه، از خواب برخواستم.


سعید شجاعی
سه، شش،نودوشش

سی و سه سالگی

جاده ها را به انتظارت ایستاده ام
و سی و سه سال  
با آرزوی تو به سر برده ام،
چند سال دیگر به رسیدنت باقیست؟  
ای بانوی همیشه دور من.


سعید شجاعی

شش،پنج،نودوشش 

Saturday, July 22, 2017

زمین زیر پا

شاید هیچ وقت فکر نمی کردم، که زمین زیر پای آدم چقدر می تواند، در همه جای زندگی اش نقش داشته باشد.
وقتی زیر پاهایت زمینی سفت باشد، زمینی که بتوانی به روی آن استوار بایستی، دلت قرص است، سرت را بالا می گیری و در کمال امنیت و آرامش به بلند پروازی، به زیبا ساختن پیرامونت می پردازی، به فکر لذت بردن از زندگی ...
وقتی هوای بالا سرت خوب باشد، وقتی نگران گرما و سرمای هوا نباشی، همه چیز قشنگ تر می شود، مثل پاییز، مثل بهار. آن وقت برای دیدن همه تمام تغییرات زمین، زمان کافی داری.
وقت داری که با خیالی آسوده، تمام عطر روزهایت را نفس بکشی و راجب شان شعرهای کوتاه و بلند بخوانی.
در دنیای پیرامون ما بیشمارند، اتفاقات طبیعی که می توانند حس های خوب و مثبتی را در انسان ایجاد نمایند. اما شگفتی ساز ترین لحظه که می توانی داشته باشی آن است که به شکلی عجیب، تمام حس های خوب دنیا را که تا کنون تجربه کرده ای، می توانی در وجود یک شخص ببینی و لمس کنی. فقط یک نفر کافیست که به روی تو بگشاید تمام لذت ها و زیبایی های جهان هستی را.
در کنارش می توانی در بازارهای شناور ونیز را به دنبال عروس های دریایی بگردی وقتی دست به دست یکدیگر داده اید، می توانی تمام پاریس را با عطر زلف هایش بلد شوی، می توانی بی نیاز از هر چیزی، احساس خوشبختی کنی. احساس زنده بودن...
چشم هایت را ببند و با من به تمام خوبی های جهان فکر کن، در کنار کسی که دوستش داری، همه چیز در پیرامون شما خواهد بود.
حتی دیگر به دیدن ندیده های جهان نیز، نیاز ندارید، اینجا ابتدای تمام خوشبختی توست.
دقیقا، همینجا، همین لحظه، در همین خوشبختی کوچک، اگر آن یک نفر، به هر دلیلی، نباشد، برود، تمام شود؛ تمام جهان تا ابد، یک نفر را کم خواهد داشت.
دیگر مهم نیست که تو در کجای جهان ایستاده ای، زیرا خوشبختی تو، دنیای تو، همیشه یک نفر را کم خواهد داشت.

سعید شجاعی
سی و یک، چار، نودوشش